داستان خیلی قشنگ آرزوی آبجی کوچولو

داداشـی گـفت : زودی یـه آرزو کـن

‌آبجـی کوچیکه چشـاشو بسـت و آرزو کرد

داداشـی گفت : چـپ یا راسـت کوچولو ؟

آبجـی کوچیکه گـفت : ررراسـت تاتاجی جون !

داداشـی دست چـپ و راسـتشو

مرور کرد و گـفت : خـب اشکال نداره

دستشـو دراز کـرد و یـه مـ‍‍‍ژه دیگـه

‌از زیر چشـم راسـت آجی برداشـت

دیـدی ؟؟؟ آرزوت می خـواد برآورده شـه

‌حالا چـی آرزو کردی کوچولو ؟

آجـی کوچولو گـفت : آرزو کردم دیـگه مـ‍‍‍ژه هام نریـزه !

بعد سه تایی زدن زیر خنده

آبجـی کوچیکه و داداشـی و پرسـتار بخش شـیمی درمـانی

ارسال نظرات

پاسخی بگذارید


  • جدیدترین مطالب
  • پربازدیدترین